شعری زیبا از محمدجواد منوچهری :
اوج چراغانی، تب پاییز، شامی سرد
از پشت بام شهر می شد غم تماشا کرد
یک نیمکت پای قرار عاشقیمان بود
یک شاخه رز ، دنیای وارونه، "سگ ولگرد"
بیزار از شهر و تمام آدمک هایش
تنها برای زندگی میخواستت این مرد
رفتی، بریدی، جازدی ،تعبیر خوبی بود
دنیا حسودی کرد و این دیوانه بد آورد
راس قرار عاشقی، شب، نیمکت، پاییز
بی تو کم آوردم روانی جان من برگرد